مقدمه
اگر به تاريخ اديان مراجعه کنيم يا به منابع دينى و حديثى رويکردى عميق بنماييم، درخواهيم يافت که اديان عموماً و اديان الهى خصوصاً بعد از گذشت زمان و فاصله گرفتن از منادى و آورنده آن دين به مذاهب و فرقه هاى متعددى تقسيم مى شوند، که گاه آن مذاهب و فرقه ها نيز از تکثّر و انشعابات بعدى درامان نبود. در اين اديان بزرگ آسمانى نيز از اين معظل مستثنى نبوده و به ناچار به اين مشکل تن داده اند.

عوامل ايجاد اختلاف در شريعت
البته بايد توجه داشت که اين اختلافها و تعدد مذاهب هرگز از متن شرايع و احکام و دستورات فرستاده شده از جانب شارع مقدس ناشى نشده است، بلکه همه ى اين کثرتها و تعددها برخاسته از کم و کيف افکار و انديشه هاى بشرى و نيز محيط و زمان و مکان خيزش آن فکر و ديگر عوامل عارضى و جنبى است که اتحاد و همبستگى اوليه در آن گسسته و جدايى و اختلاف را جايگذين مى کند. به هر حال اين اختلافات هر منشأ و پايه و اساسى که داشته باشند، چه از خطاى فکر ناقص بشرى و يا از اغراض سودجويانه شخصى و گروهى و يا دسيسه هاى سياسى نشأت گرفته باشند، واقعياتى انکارناپذيرند، که همچون تيرى زهرآگين سينه ى وحدت را در اديان نشانه رفته اند و در سرزمين وحدت بخش دين بذر تفرقه و جدايى را که ثمره اش کينهورزى و تعصب بى جاست، مى پاشند.

اختلافات مفيد در عرصه دين
بايد توجه داشت که هميشه اختلاف نظرها و انديشه ها باعث انحراف و تفرقه و جدايى نيستند. بلکه چه بسا اين اختلافات با خودشان خير و برکات فراوانى را مى توانند به همراه داشته باشند، در صورتى که منشأ اختلافات بخاطر خصوصيات ذاتى افراد باشد، مانند قوت و ضعف افراد در درک و فهم مسائل، يا مسائل عارضى غير اختيارى از قبيل زمان و مکان رشد فکرى فرد و يا اساتيد و مدارسى که شخص در آن محضر و مکان به تحصيل مى پردازد.
در چنين مواردى تضارب آراء و نظريات ولو کاملا مخالف، نه تنها ضرورى به وحدت و اتحاد خانواده ى دين و دينداران نمى رساند، بلکه مفيد فايده نيز هست و عموماً باعث ترقى و پيشرفت علمى در اجتماع دينى نيز مى شود. چه بسا موجب طرح شبهات فراوان و پاسخگويى به آنها شده و به تقويت دين و جامعه دينى منجر شود. در صورتى که دو طرف اختلاف چيزى جز کشف حقيقت را مد نظر نداشته باشند و هر يک جوياى صراط مستقيم باشند. يقيناً بوسيله اقامه حکمت و برهان و نيز احتجاج و مجادله احسن که قرآن به آن دعوت کرده، به سبيل و راه مستقيم الهى واصل مى شوند

طرق سه گانه دعوت بسوى اسلام به نص قرآن
بنابراين بنا به نص قرآن کريم، دعوت بسوى اسلام منحصر به سه طريق است که دعوت کننده بايد بنا به مقتضاى حال دعوت شونده از آن طرِ سود جويد:
1- بواسطه بيان حقايق و معارف تفضيلى دين مقدس اسلام از طريق حکمت و برهان تا باعث خضوع مخاطب شود.
2- بوسيله موعظه کردن که عبارت است از بيان نتيجه عقايد و اعمال نيکو و اعمال و عقايد نادرست، تا مخاطب بواسطه شنيدن مصالح و مفاسد اعمال بخود آمده، و از راههاى غفلت و گمراهى برگردد.
3- از راه مباحثه و گفتگو و شنيدن دلايل خصم و رد آنها، از طريق برهان و دليل و احتجاج نمودن تا اينکه طرف مقابل مجاب و قانع و ساکت شود، وراه حق به اثبات رسد
در دنباله آيه شريفه دارد که خداى تو مى داند چه کسى از راه او گمراه گشته و چه کسى به راه هدايت قدم نهاد. با اين بيان قرآن مى خواهد بفرمايد که بر دعوت کننده بسوى حق، جز اقامه حکمت و برهان، موعظه حسنه و جدال احسن،هيچ تکليفى نيست; زيرا که حق، مکلّف به ارائه راه حق به ديگران هستند، نه وادار نمودن آنها به طىّ طريق حق، لذا مؤمنين را از درگير شدن با منحرفين باز مى دارد و توصيه مى کند: حتى در صورت تعدى کفار و مشرکين باز فقط در برابر حمله آنها مقابله به مثل کنيد نه بيشتر، و مى فرمايد در صورت تعدى آنها نيز اگر صبر پيشه سازيد و عقوبت نکنيد بهتر است. آنچه که بيان روش تبليغ دين است، بنا به القاء خداوند حکيم به رسول خاتم (صلى الله عليه وآله)، در حالى که آن حضرت برداشتش از دين عين وحى است و يقينى، و درست عين ما عندالله مى باشد. حال اگر پيامبر (صلى الله عليه وآله)با آن دريافت صحيح و متکى به وحى خود، تکليفى جز ارائه طريق از راههاى سه گانه نداشته باشد و موظف به وادار نمودن مردم به پذيرش دين و راه حق نباشد. تکليف و وظيفه امت کاملا مشخص است و معلوم است که امت بطريق اولى بعد از ارائه طريق از راههاى سه گانه ديگر حق وادار نمودن مردم به پذيرش و عمل به دين و راه حق را ندارد; چون برداشت پيامبر (صلى الله عليه وآله)از دين يقينى و مطابق قطعى با حکم خدا بود، در حالى که دريافت و برداشت امّت مطابقتش با واقع و ماعندالله ظنى و غير قطعى است.
با توجه به صراحت بيان قرآن در نحوه ى تبليغ دين و سبيل حق از جانب پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله)، اميد است خداوند به همه نويسندگان و محققين و پژوهشگران پيرو آن نبى مکرّم توفيق عنايت کند، که بتوانند بدون هر گونه تعصب مذهبى و فرقه اى و تنها با تسليم شدن در برابر قول حق، همت گماردند، که اين رشته وحدت گسسته شده به لجاجت را دوباره ترميم نمايند.ان شاءالله

فصل اول: اسلام، شيعه، وهابيت
از آنجا که بحث ما درباره ى اعتقاد دو مذهب و فرقه اى است که در دامن دين مبين اسلام تولد يافته و نشو نما نمودند، لذا قبل از ورود به بحث، تعريف مختصرى از اسلام و نيز خلاصه اى از تاريخچه و چگونگى شکل گيرى اين دو مذهب و فرقه را ارائه مى نماييم.

الف)اسلام
اسلام در لغت
اسلام در لغت به معناى تسليم شدن و گردن نهادن محض است و در شريعت اظهار خضوع و اظهار شريعت و التزام به آنچه نبى (صلى الله عليه وآله)آورده است مى باشد که با آن خون محفوظ مى ماند، ثعلب گفت: اسلام به زبان و ايمان به قلب است
اسلام در قرآن
قرآن کريم دينى را که بسوى آن دعوت مى کند، به اين جهت اسلام ناميده است که برنامه کلى اين دين تسليم شدن محض انسان است در برابر خداى جهان و جهانيانو اسلام دينى است که در نزد خدا پذيرفته است، و تبعيت نمودن از دينى غير از اسلام در نزد خدا پذيرفته نيست، و دينى است که مورد رضايت خداست که مورد رضايت خداست و هدايت شدگان را بسوى آن مى خواند و دلشان را با معطوف مى فرمايد
چرا فقط امت رسول خاتم مسلمانان ناميده شدند
اينکه امت رسول خاتم (صلى الله عليه وآله)مسلمان ناميده شدند و اين اسم مختص به اين امت شد دون ديگر امم، در حالى که ديگر امتهانيز مطيع و تسليم خدا بودند، شايد به اين خاطر است که در اين دين و شريعت همه ى اوامر و نورالهى و همه ى احکامى که لازمه ى کمال و تعالى بشر است، از جانب خداوند نازل شد.لذا تسليم بودن و اطاعت نمودن در اين دين و شريعت از جهاتى جامع تر از تسليم بودن در ديگر شرايع است; زيرا بسيارى از احکام در آن شريعتها نيامده بود; به بيان ديگر علت اختصاص اسم اسلام به شريعت خاتم و مسلمانان به امت رسول خاتم (صلى الله عليه وآله)به اين خاطر است که شريعت خاتم نسبت به شرايع ديگر جامع تر و کامل تر است و اطاعت و تسليم بودن در شريعت جامع و کامل نيز نسبت به اطاعت و تسليم در ديگر شرايع جامع تر و کاملتر است، لذا نام اسلام و مسلمانان که از جهت تسليم محض بود، نسبت به اين شريعت و امت نسبت داده شد.
امّا قابل ذکر است که اسلام از جهت عام و کلى مختص اين شريعت و مسلمان مخصوص اين امت نيست، بلکه اسلام دين اب الانبياء ابراهيم (عليها السلام)بود و امت خاتم را به اين نام ناميد دينى که صراط مستقيم و عارى از شرک استعلاوه بر آن اسلام دين همه ى انبياء(عليها السلام)بود و همه آنها به آن عشق مي ورزيدند و توصيه مى کردند
پس بنابراين، اينکه خداوند در قرآن مى فرمايد: اگر کسى غير از اسلام دينى رابجويد از او پذيرفته نمى شود، منظور از اسلام همان تسليم در برابر حق تعالى است، که در شرايع يکى پس از ديگرى تجلى يافت وامروز در شريعت خاتم متجلّى است; به همين خاطر است که رسول خاتم (صلى الله عليه وآله)و امتش بين شرايع فرقى قائل نيستند، به همه آنها اعتقاد دارند و به کاملترين آنها و ناسخ ديگر شرايعه نازله از جانب خداوند عمل مى کنند

ب)شيعه
شيعه در لغت و اصطلاح
شيعه در لغت به پيروان و ياران گفته مى شود، اگر چه به معنى فرقه و گروه نيز آمده است. امّا آنچه اينجا همان نخست، يعنى پيروان و ياران است، که اصطلاح شد براى پيروان على (عليها السلام)و بطور عام کسانى که خلافت و جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله)را مختص به خانواده ى رسالت مى دانند.
چگونگى پيدايش مذهب شيعه
امّا چگونگى پيدايش مذهبى در اسلام به نام شيعه، بازمى گردد به حوادث و اتفاقاتى که در 23 سال دوران بعثت و نيز سخنان و بيانات پيامبر (صلى الله عليه وآله)درباره ى على (عليها السلام)و فضايل او و نيز از خودگذشتگيها و ايثارهايى که على (عليها السلام)در آن دوران از خود نشان داد. که مجموع اينها از يک جهت حسد و کينه ى عده اى را به همراه داشت و از سوى ديگر موجب شد محبّت على (عليها السلام)در دل عده اى جاى گيرد و به او عشق بورزند، و رهبرى و سيادت امت را بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)حق انحصارى او بدانند.
برخى فضيلتهاى على (عليها السلام)از زبان نبى (صلى الله عليه وآله)
سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله)در شأن على (عليها السلام)در اين بيست و سه سال دوران بعثت فراوان است که به چند نمونه اشاره مى نماييم:
1-پيامبر اکرم در اولين روزهاى بعثت به نص و صريح قرآن مأموريت پيدا کرد که خويشان و اطرا فيان خود را به دين اسلام دعوت کند و صريحاً به ايشان فرمود: هر يک از شما در اجابت دعوت من بر ديگران سبقت گيرد، وزير و جانشين و وصى من است. على (عليها السلام)پيش از همه دعوت پيامبر اسلام را پذيرفت و اسلام آورد و پيامبر (صلى الله عليه وآله)نيز ايمانش را قبول کرد و وعده هايش را تقبل نمود
2- پيامبر (صلى الله عليه وآله)به موجب چندين حديث از روايات مستفيض و متواتر که سنى و شيعه روايت کرده اند، تصريح فرمودند که على (عليها السلام)در قول و فعل خود مصون از خطا و معصيت است و اعمال او با حق و قرآن مطابقت کامل دارد
3- جريان غدير خم که پيامبر (صلى الله عليه وآله)در آنجا على (عليها السلام)را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى فرمود و مانند خودش او را متولى و صاحب اختيار امت قرار دادو نيز فضايل اختصاصى آن حضرت که مورد نفاِ همگان بود و علاقه وافر پيامبر (صلى الله عليه وآله)به ايشان که در نزد منابع شيعه و سنى محفوظ است
4- اعمال ايثارگرانه و فداکاريهاى على (عليها السلام)در اين چند سال برگ زرين ديگرى در پرونده ى او بود که آتش عشق ياران و کينه ى حسودان را برمى افروخت، از جمله:خوابيدن در بستر پيامبر(صلى الله عليه وآله)در شب هجرت، فتوحاتى که در جنگهاى بدر، احد، خندِ و خيبر بدست ايشان تحقق پذيرفت،که اگر فداکاريهاى او نبود و دفتر جنگ بگونه اى ديگر ورِ مى خورد، چه بسا که اسلام و اسلاميان بدست دشمنان حق ريشه کن شده بودند.
ريشه شيعه در قرآن و سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله)
علاوه بر آنچه گذشت شيعه اصطلاحى است که هم ريشه قرآنى دارد، آنجا که خداوند ابراهيم (عليها السلام)را شيعه و پيرو نوح (عليها السلام)معرفى مى کندو هم برخلاف پندار برخى که شيعه را ساخت و پرداخته علويان و طرفداران آنها خصوصاً ايرانيان مى دانند، شيعه على و شيعه اهل بيت در سخنان پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله)بسيار ديده مى شود
بنابراين شيعه اصطلاحى ساختگى نيست که بعدها توسط برخى بخاطر مطالع سياسى شکل گرفته باشد، بلکه در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله)و بابيان ايشان تولد يافت و در دورانهاى مختلف فراز و نشيبهايى را از نظر کمى و کيفى پشت سرنهاد،اگر چه ابتدا اندکى همچون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار شکل گرفت، ولى در طول زمان هر چه زمامداران و خلفا از سيره ى نبوى فاصله مى گرفتند و از اسلام اصيل دورتر مى شدند، نظريه ى شيعان که مى گفتند جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله)بايد از نظر عمل و گفتار همچون رسول اکرم (صلى الله عليه وآله)معصوم و عارى از خطا و اشتباه باشد، مقبوليت بيشترى مى يافت و عده ى بيشترى از صحابه و تابعين را به صف شيعيان ملحق مى نمود،و از آنجا که شيعيان بعد از رحلت پيامبر دست خويش را از دامن معصوم کوتاه نمى ديدند-بواسطه اعتقاد به عصمت ائمه اهل بيت (عليها السلام)-با دستمايه قويترى از سنت معصومين به استناد احکام و فروع مى پرداختند و بااين سرمايه بود که على رغم ضعف عده و کميّت توانستند به حيات خويش در کنار گروه اکثريت غالب ادامه دهند.

ج)وهابيت
چگونگى پيدايش وهابيت
فرقه موسوم به وهابيت نام خويش را از نام محمدبن عبدالوهاب اخذ کرد; زيرا که او مجدّد و احياکننده ى يک سرى نظرات و اعتقادات خاص است که ريشه در مذاهب حنبلى -منسوب به احمدبن حنبل از ائمه اربعه اهل سنت - دارد،که با مقدارى افراط و تعصب خاص،قبلا توسط افرادى مانند ابن تميمه و شاگردش ابن قيم جوزى و ابن عبدالهادى از علماى حنبلى قرن هفتم بذرش ريخته شد،اما بخاطر مخالفتهايش با مسلمات نزد امت و جمهور مسلمين، ابن تميمه و شاگردانش تحت تعقيب حاکمان وقت قرار گرفتند و حکم ارتداد آنهااز سوى علماى مذاهب مختلف صادر شد و موقتاً با دستگيرى ابن تميمه و محبوس شدن او و مرگش،اين بذر بازايستاده از نشو و نما در قرن هفتم هجرى بار ديگر درقرن دوازدهم بوسيله ابن عبدالوهاب امکان حيات و نشو ونمايافت و بدين سبببه نام او شهرت يافت.
علت نامگذارى وهابيت به اين نام
اينکه چرا اين فرقه را محمديه نام ننهادند که نام مجدّد آن است،بلکه وهابى ناميدند که برگفته از نام پدر اوست، چنين گويند:بيم آن بود که پيروان اين فرقه از نام محمديه که نام رسول خاتم را با خود داشت سوء استفاده کنند،لذا آن را منسوب به پدر ايشان کردند.
خلاصه ى زندگينامه محمدبن عبدالوهاب درحيات پدر
محمدبن عبدالوهاب در سال 1111يا1115 هجرى قمرى تولّد يافت و در 1207 هجرى چشم از جهان فروبست. زادگاه او شهر عَيينه از سرزمين نجد است، پدرش در آن شهر قاضى بود و از علماء خوش سابقه.
محمد از نوجوانى به مطالعه کتب تفسير و حديث عقايد سخت علاقه نشان مى داد.او دروس مقدماتى و فقه حنبلى را از پدرش که از علماء حنبلى بود، فراگرفت.
وى از همان آغاز جوانى به مخالفت با اعمال مذهبى مردم نجد پرداخت و آنها را از زشت مى شمرد، که با مخالفت شديد پدرش روبرو گشت.
بعد براى زيارت خانه خدا به مکه رفت و از آنجا به مدينه منوره جهت تکميل درسهايش رهسپار گشت، در آنجا با توسل جستن مردم به قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله)به مخالفت برخاست و پس از مراجعت به نجد جهت تکميل نمودن تحصيلات خود به سرزمينهاى فراوانى مسافرت کرد، از جمله در بصره بمدت چهار سال و پنج سال در بغداد و دو سال سکنى گزيد و نيز به شهرهاى همدان و از آنجا به اصفهان و قم عزيمت نمود و سپس از آنجا به سرزمين خود نجد بازگشت
در اين هنگام پدرش از "عَيينه" به "حريمله" انتقال يافت. محمد نيز ملازم و همراه پدر شد و در "حريمله" کتابهايى را از نزد پدر فراگرفت، و در آنجا نيز به مخالفت با عقايد مردم پرداخت و از اين روى بين پدرش و او نزاع درگرفت و نيز بين او مردم "حريمله" درگيرهاى سخت بوقوع پيوست، تا اينکه سرانجام در سال 1153 پدرش "شيخ عبدالوهاب" از دنيا رفت
محمد بن عبد الوهاب بعد از مرگ پدر
پس از مرگ پدر او با فراغ بال بيشترى به تبليغ عقايد خويش پرداخت که در اثر آن عده اى به شيخ گرويدند و از آن طرف مخالفين نيز قصد جان او نمودند که او بناچار از "حريمله" به "عَيينه" گريخت تا جان خويش محفوظ دارد، و در آنجا به امير و حاکم "عيينه" که در آن زمان "عثمان ابن احمد" بود پناه برد، عثمان نيز او را پذيرفت و با هم پيمان بستند به اينکه عثمان از شيخ در تبليغ عقايدش حمايت کند و شيخ نيز در بسط حکومت عثمان بر سرزمين "نجد" تلاش کند، و براى استحکام پيمان عثمان بن احمد خواهرش جوهره را به عقد شيخ درآورد ، در اين حين خبر دعوت شيخ و اعتقادات خاص او به امير "احسا" سليمان الحميدى رسيد او نامه اى به عثمان نوشت و به او دستور داد که شيخ محمد را به قتل برساند و يا از سرزمين خود اخراج کند و عثمان هم چاره اى نديد جز اخراج شيخ به ناچار از "عيينه" خارج و رهسپار "درعيه" از سرزمينهاى نجد شد.
سال 1360 بود که شيخ محمد به "درعيه" رهسپار شد، در اين زمان "محمدبن سعود" (جدآل سعود) امير "درعيه" بود، او به ديدن شيخ آمد و به او خوش آمد گفت، و شيخ نيز به او مژده فتح و غلبه بر همه بلاد "نجد" را داد، و بدين تر تيب بين شيخ محمد و محمدبن سعود پيمان همکارى برقرار شد که شيخ محمد با يارى و حمايت محمدبن سعود عقاديش رانشر دهدو محمد بن سعود نيز با ياراى معنوى شيخ محمد بر قلمرو خويش بيفزايد. از آن پس شيخ محمد نوعى خاصى از توحيد را که ارائه کرده بود نشر مى داد و مردم را به آن دعوت مى کرد، هر کس آن را مى پذيرفت خون و مالش در امان بود، وگر نه با خون و مالش مانند خون و مال کفار حربى معامله مى کردند و آن را مباح و حلال مى دانستند.‏
کسانى که با عقايد شيخ محمد موافقت مى کردند، مى بايست با او بيعت کنند و کسانى که به مقابله برمى خاستند بايد کشته شده و اموالشان تقسيم گردد. بر طبق اين روش مثلا از اهالى قريه "فصول" از اطراف شهر "احسا" حدود 300 مرد را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردند
رفتار وهابيون بعد از مرگ محمدبن عبدالوهاب
شيخ محمدبن عبدالوهاب در سال 1206 يا1207 درگذشت، پس از شيخ محمد پيروان او به همين روش در ترويج عقايد او ادامه دادند و با مخالفين خود همان برخورد و معامله اى کردند که دين در حق کفار حربى معمول داشت، از قبيل کشتن مردان و اسارت زنها و غنيمت اموال آنها به نفع مجاهدين.
بعد از مرگ شيخ محمد، اميردرعيه "عبدالعزيز" بود. او در سال 1216 يعنى ده سال بعد از شيخ محمد با اعمالش زلزله اى در جهان اسلام، خصوصاً عالم شيعه ايجاد کرد
او سپاهى مرکب از 20 هزار مرد جنگى فراهم کرد و به سرکردگى فرزندش سعود بسوى کربلا روانه کرد، که کربلا در اين ايام در نهايت شهرت و آبادانى بود; زيرا که زائران از هر سوى، از جمله ايرانى و ترک و عرب به آن روى مى آوردند.
در اين حمله وهابيها "کربلا" را به وضعى درآوردند که شعرا براى آن مرثيه مى گفتند. در اين دوران حدود 12 سال وهابيها گاه و بى گاه به شهر کربلا و اطراف آن نيز به شهر "نجف" حمله مى آوردند که نخستين آن در سال 1215 و تا سال 1225 ادامه داشت.
علامه سيدمحمدجوادعاملى صاحب کتاب مفتاح الکرامه در پايان کتاب خويش مى گويد: اين جزء از کتاب در نيمه شب نهم رمضان المبارک 1225 خاتمه يافت، در حاليکه دل در نگرانى و تشويش بود; زيرا اعراب "عنيره" که وهابى هستند اطراف نجف اشرف و کربلا را احاطه کردند، و زائرانى را که از زيارت به وطنهاى خود بازمى گشتند غارت نموده و جمع کثيرى از آنان را به قتل رسانيده اند، که گفته مى شود عدد کشته شدگان حدود 150 تن مى باشد.
دکتر "منيرالعجلانى" مى گويد: در سال 1216 دوازده هزار نفر از سربازان وهابى وارد شهر کربلا شدند، در حالى که در شهر جز تعداد کمى از مردان ناتوان وجود نداشتند; زيرا روز غدير بود و مردان شهر کربلا براى زيارت قبر امام على (عليها السلام)به نجف اشرف رفته بودند، وهابيها هر کس را که يافتند کشتند، تعداد کشته شدگان را سه هزار نفر و اموال گرانبهاى به غارت برده را بيش از دويست بار شتر نقل کردند
حملات آنها در اين زمان متوجه "طائف" که "شريف غالب" حاکم آن بود و نيز به "مکه" مکرمه در سالهاى 1217 و 1218 صورت پذيرفت و همين که وارد شهر شدند مردان را کشتند و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند و اموال را غارت کردند و قبه ى ابن عباس را در طائف خراب کردند. از اين اموال به غارت برده را به امير عبدالعزيز دادند و بقيه را بين خود قسمت کردند.
به شهر مکّه هم که تسلط يافتند با اهل مکه نيز همان برخوردى کردند که با اهل طائف کرده بودند از قبيل: کشتن هر مخالفت کننده و حلال بودن جان و مال و ناموس او بر سربازانش، و نيز عبدالعزيز به علماء مکه دستور داد عقايد شيخ محمد را ترويج و کتابهاى او را تدريس کنند، مسلمانان را از اداء حج و عمره بازداشت، صدقاتى که از اطراف به مکه و مدينه سرازير بود را منع کرد، و نيز قبّه هاى موجود براى تکريم شخصيتهاى صدراسلام را نابود کرد، خانه اى که رسول اکرم (صلى الله عليه وآله)در آن متولد شد را خراب و قبّه مزار خديجه و قبّه زمزم و ديگر آثار صدر اسلام را محو و نابود ساخت
عبدالعزيز در سال 1218 در گذشت و بعد از او سعود بن عبدالعزيز حکومت را در دست گرفت تا امروز يکى پس از ديگرى حکومت کردند تا نوبت به فهد بن عبدالعزيز رسيد
شيخ محمد نيز فرزندانش بر جاى گذاشت عبارتند از: عبدالله، حسن، حسين و على که بعد از شيخ محمد عبدالله پسر بزرگ به جاى پدر نشست و بعد از او پسرش سليمان به جايش آمد، از حسين و على فرزندا شيخ اولاد کثيرى باقى ماندند که تا حال نسل آنها باقى است

منبع:درگاه پاسخگويي به مسايل ديني