شفاعت
شفاعت در لغت و در اصطلاح

شفاعت در لغت:"الشفاعة کلام شفيع للملک فى حاجة يسألها لغيره. عن المبرّد و ثعلب أنّهما قالا فى قوله تعالى:"من ذا الذى يشفع عنده إلّا بإذنه"،قال الشفاعة الدعاء ههنا."
در اصطلاح شرع نيز مسئله شفاعت درخواست کسى از کسى ديگر براى شخص ثالث است، و قرآن کريم درباره ى وقوع آن و افرادى که حق شفاعت دارند اشاراتى دارد و همه ى مسلمين آن را قبول دارند از جمله آنها شيعيان و وهابيها مى باشند و نيز قبول دارند فى الجمله بنا به آنچه در چگونگى بهره جويى بندگان خدا در اين از لطف و رحمت الهى استن، که فرقه وهابيت در نوع بهره جويى جستن از اين لطف خداوند، به مسلمانان عموماً و خصوصاً شيعيان اشکال وارد مى کند و آنها را متهم به شرک در عبادت (عبوديت) مى کند.
مهمترين مسئله اى که در بحث شفاعت مطرح مى کنند نحوه درخواست شفاعت است و اينکه از چه کسى و براى چه و براى چه زمانى بايد انجام شود، آنها قائلند که طلب شفاعت فقط بايد از خدا باشد; زيرا که شفاعت حق اوست و کسى ديگر را در اين زمينه حقّى نيست، به اصطلاح شفاعت از جمله شئونات خدايى است، لذا درخواست آن از غيرخدا ما را در صف مشرکان و بت پرستان قرار مى دهد، آنچه که گفته شد از جمله ادعاهايى است که از بيانات و نوشتار بزرگان وهابيون برمى آيد.

سخن محمدبن عبدالوهاب در طلب شفاعت از انبياء و صالحين
محمدبن عبدالوهاب رئيس فرقه وهابى در رساله اربع قواعد در تشبيه طلب کنندگان شفاعت از انبياء وملائکه و شهداء و اولياء به کفار و مشرکين زمان رسول اکرم (صلى الله عليه وآله)مى گويد:مشرکان هم مى گفتند ما ازبتها طلب نمى کنيم و به آنها روى نمى آوريم مگر براى نزديک شدن به خدا و اينکه آنها در نزد خدا از ما شفاعت کنند.
و در رساله اى ديگر مى گويد:لکن مشرکان برخى از مخلوقات را بين خود و خداوند وسيله قرار مى دهند و مى گويند ما از اين مخلوقات نزديکى به خدا و شفاعت در نزد او را طلب مى کنيم، و ادامه مى دهد:و ازجمله مشرکين کسانى بودند که از ملائکه درخواست مى کردند بخاطر قرب و نزديکى آنها در نزد خدا براى آن مردم پيش خدا شفاعت کنند و برخى از مردم افراد صالح را همانند"لات" يا پيامبرى را مانند عيسى (عليها السلام)به شفاعت فرا مى خواندند،و در پايان مى گويد:همانا قصد و توجه نمودن آن مردم بسوى ملائکه و انبياء و اولياء براى اين بود که از آنها درخواست شفاعت و نزديک شدن به خدا مى کردند و به همين سبب که از آنها درخواست مى کردند،پيامبر(صلى الله عليه وآله)جان و مالشان را حلال کرد
در سخنى ديگر دارد که مى گويد: همانا کسانى که رسول (صلى الله عليه وآله)آنها را مهدورالدم اعلام فرمود به آنچه که گفتيم اعتقاد داشتند و نيز معتقد بودند که بتهايشان تدبير و سرپرستى هيچ امرى را در عالم بعهده ندارند و آنها از توجه بسوى بتها اراده نمى کردند مگر شفاعت را، و طلب شفاعت از صالحين (انبياء و ملائکه و اولياء) عيناً مانند گفته کفار و مشرکين عهد رسول (صلى الله عليه وآله)است که مى گفتند ما اين بتها را نمى پرستيم مگر اينکه به آنها نزديک شويم تا در نزد خداوند برايمان شفاعت کنند.

شفاعت مثبت و شفاعت منفى در سخن ابن عبدالوهاب
محمدبن عبدالوهاب در کتابش مى گويد: شفاعت بر دو قسم است; شفاعت مثبت و شفاعت منفى، شفاعت مثبت آن است که از خدا درخواست شود و خدا در آن براى شفيع و مشفوع له اذن دهد، "من ذا الذى يشفع عنده إلّا بإذنه". و شفاعت منفى شفاعتى است که از غيرخدا طلب شود که خداوند آن را نهى کرده و مردود مى داند، "ما لکم من دونه من ولّى و لا شفيع" در مکان ديگر جايى که بعضى اتباع خود را براى مقابله با مخالفين آموزش مى داد گفت :اگر مخالفين پرسيدند آيا شفاعت رسول الله (صلى الله عليه وآله)را انکار مى کنى و از آن دورى مى جويى، بگو: نه بلکه او شفيع است و شفاعتش مورد قبول، لکن من شفاعت او را از خداوند طلب مى کنم بخاطر اينکه خداوند همه شفاعت را از آن خود مى داند و کسى بنا به قول خدا بدون رضايت خداوند حق شفاعت کردن ندارد، "و لا يشفعون إلّا لمن ارتضى" و خدا جز به توحيد راضى نمى شود، و پيامبر و غيرپيامبر بدون اذن خدا شفاعت نمى کنند و خدا هم جز براى اهل توحيد و خالصين اجازه نمى دهد،پس شفاعت همه براى خداست و از او بايد طلب کرد، و مى گوييم بار خدايا شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله)را بر ما حرام نگردان، خدايا پيامبرت را شفيع ما گردان، و مانند آن; و اگر کسى بگويد به پيامبر (صلى الله عليه وآله)شفاعت عطا شد و من از او که خدا به او عنايت کرد طلب مى کنم، در جواب بگو: خدا شفاعت را به او عطا کرد ولى تو را از درخواست نمودن از او نهى کرد به اينکه فرمود:"فلاتدعوا مع الله أحداً"
واگر گفت آيا به غيرت خدا شفاعت عنايت شد بگو بله، به ملائکه و اولياء آنها شفاعت ميى کنند. پس اگر گفت شفاعت به آنها عطا شد و من از آنها درخواست مى کنم، پس به او متذکر شو عبادت صالحين را که خداوند در کتابش ذکر فرمود:"و يعبدون من دون الله ما لايضرّ هم و لاينفعهم و يقولون هؤلا شفعاؤنا عندالله"

تشبيه نمودن ابن تميمه مسلمانان را به يهودى و نصارى
ابن تميمه در رساله اى مى گويد: اگر متوسلين به اولياء و انبياء بگويند ما از آنها درخواست مى کنيم; زيرا که آنها به خدا نزديکترند نسبت به ما، تا اينکه ما را نزد خدا شفاعت کنند در امر دنيا و آخرت، و همانگونه که در نزد سلطان بوسيله يک نزديک و مقرب توسل مى جويند ما نيز بوسيله اين نزديکان خدا به او توسل مى جوييم، اين عمل آنها مانند عمل کسانى است که احبار(دانشمندان يهود) و رهبان (دير نشينان و زاهدان نصرانى) را شفيع اخذ مى کردند و از آنها طلب شفاعت مى کردند، در مورد امور دنيا و آخرتشان، اين مشرکينى که خدا در مورد آنها مى فرمايد:"مانعبد هم إلّا ليقرّبونا إلى الله زلفى"و قال تعالى:"أم اتّخذوا من دون الله شفعاء"،"مالکم من دونه من ولّى و لا شفيع"، "من ذا الذى يشفع عنده إلّا بإذنه"
پس روشن شد فرِ بين خدا و خلق خدا، در اينکه عادت مردم است که در نزد بزرگان کسى را که مورد احترام او ست شفيع مى آورند، و آن بزرگ شفاعت او را مى پذيرد به دليل ميل يا ترس يا حياء و يا محبت و... در حالى که در برابر خدا بدون اذن او کسى قدرت شفاعت ندارد، شفاعت به خواست اوست و امر، امر اوست، و اوست که براى قبولى دعا به ما امر کرد بر پيامبر (صلى الله عليه وآله)درود فرستيم که آن از اسباب قبولى دعاست.

جواب از شبهات وهابيت در امر شفاعت
شفاعت نمودن شفيع عبارت است از درخواست نمودن از مشفوع اليه (کسى که شفاعت در نزد او انجام مى شود) چيزى را براى مشفوع له (شفاعت شونده) پس شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله)و غير او عبارت است از دعا و درخواست نمودن از خداى تعالى براى غير، که آن طلب مى تواند بخشش گناهان يا برآورده شدن حاجتهاى آن غير باشد. پس شفاعت نوعى از دعا به همراه اميد است، که در تفسير قول خداوند:"من يشفع شفاعة حسنة يکن له نصيب منها و من يشفع شفاعة سيّئة يکن له کفل منها"گفته شد، همانا شفاعت نزد خدا به معنى دعا و درخواست است براى مسلمان ، بخاطر آنچه که از پيامبر (صلى الله عليه وآله)نقل شد:"من دعا لأخيه المسلم بظهر الغيب استجيب له و قال له الملک و لک مثل ذلک فذلک النصيب و الدعوة على المسلم بضدّ ذلک"
پس طلب شفاعت از غير، مانند طلب دعا از غير است و طلب دعا هم که جايز است از هر مؤمنى که باشد و حتى وهابيها و پيش کسوت آنها ابن تميمه نيز آن را از زنده جايز بلکه از ضروريات دين اسلام دانسته اند، بنابراين طلب شفاعت از هر مؤمن زنده اى خصوصاً انبياء و صالحين على الخصوص نبى اکرم (صلى الله عليه وآله)جايز است
اگر گفته شود شفيع بايد کسى باشد که در نزد مشفوع اليه قدر و منزلتى داشته باشد، در جواب مى گوييم: خداوند براى مؤمن حرمتى قرار داد که بواسطه آن حرمت اميد به پذيرش شفاعت او و قبول دعايش هست، و فرقى هم بين مؤمنين نهاده نشد.
و نيز در روايات صحيحه براى مؤمن و ملائکه شفاعت ثابت شده و آن را خاص انبياء ندانسته است، درباره ى شفاعت ملائکه در قرآن کريم نيز آمده:"الذين يحملون العرش و من حوله... و يستغفرون للذين آمنوا ربّنا وسعت کلّ شىء رحمة و علماً فاغفر للذين تابوا... و قهم السيّئات"در تفسير آمدهاين آيه دلالت دارد بر حصر شفاعت ملائکه براى گناهکاران آنچنان که شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله)و غير او از انبياء نيز چنين است که خداوند فرمود:"استغفر لذنبک و للمؤمنين و المؤمنات"، "و قال نوح ربّ اغفرلى و لوالدىّ و لمن دخل بيتى مؤمناً و للمؤمنين و المؤمنات" که در اينها صراحت دارد شفاعت چيزى بيشتر از دعا و طلب بخشش نيست.
بنابراين ثابت شد که شفاعت و دعا از يک سنخ هستند و نيز طلب آن از غير مستلزم قبول و اجابت آنها از جانب خدا نيست، بلکه قبول شفاعت و اجابت دعا از الطاف خداوند و منت او و رأفت و مهربانى او در حق بندگان است، او راههاى فراوانى براى بندگان جهت دستيابى به رضا و عفو و خوبيها و نيکيهايش قرار داد که اين هم يکى از آنهاست، و هيچ شفاعت و دعايى بدون اذن و خواست و رضايت او محقق و مثمر ثمر نيست."من ذا الذى يشفع عنده إلّا بإذنه"،"و لايشفعون إلّا لمن ارتضى"
و نيز معلوم شد که طلب شفاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)بلکه از هر مؤمنى و ملائکه در دار دنيا و آخرت و روز قيامت جايز است و محذورى ندارد; زيرا شفاعت نيز از قبيل دعاست و در طلبش بايد التماس و اصرار ورزيد، اينها در مورد شخص زنده متفق عليه است.

در جواز طلب شفاعت از مرده ها
ولى در مورد مردگان بايد گفت: ابن تميمه و وهابيون آن را منع کرده اند ولى حق در جواز آن است که در فصل سوم بطور مفصل خواهد آمد. شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله)در قيامت بنا به آنچه از روايات در کتب معتبر مسلمين آمده، همه آن را قبول دارند حتى وهابيه، احاديث وارده مانند:"من سئل الله لى الوسيلة حلّت له شفاعتى يوم القيامة"،"من سمع الأذان و دعا بکذا حلّت له شفاعتى يوم القيامة"
تحقق شفاعت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در روز قيامت متفق عليه است و حتّى وهابيها آن را پذيرفته اند،امّا آنچه را که ممنوع و عمل به آن را سزاوار کفر و شرک مى دانند همانا طلب شفاعت از پيامبر (صلى الله عليه وآله)در عالم دنيا، بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)است، اگر چه آن شفاعت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)ثابت است و خدا آن را به او بخشيده و او شفيع است و شفاعتش مقبول است.

سبب اين شبهه که وهابيون طالبين دعا و شفاعت را کافر و مشرک مى دانند
شبهه اى که براى وهابيون ايجاد شده که چنين حکم بکنند و متوسلين و شفيع آورندگان و درخواست کنندگان از انبياء و اولياء را کافر و مشرک قلمداد کنند منشأش بنابر آنچه که از مجموع گفتار و نوشتار آنها برمى آيد اين است که همانا طلب شفاعت از پيامبر (صلى الله عليه وآله)عبادت اوست و هر عبادتى براى غير خدا شرک است.امّا اينکه عبادت غير خدا شرک است، بخاطر وجوب توحيد خداوند در عبادت ،آنچنان که واجب است در ربوبيت و رزاقيت و خالقيت موحد باشيم;امّا اينکه شفاعت خواستن از پيامبر(صلى الله عليه وآله)را سبب کفر و شرک مى دانند بخاطر اين است که مى گويند کفّارى که پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر آنها مبعوث شد،شرکان به اين سبب بود که بتها را به شفاعت مى طلبيدند،به دليل قول خداوند:"و الذين اتّخذوا من دونه أولياء ما نعبدهم الّا ليقرّبونا الى الله زلفى" ،"و يعبدون من دون الله ما لايضرّهم و لاينفعهم و يقولون هؤلاء شفاؤنا عندالله" .بخاطر اينکه آنها توحيد در ربوبيت و رازقيت و خالقيت را انکار نمى کردند ولى برخى از مخلوقات را وسيله بين خود و خدا قرار مى دادند و مى گفتند ما اينها را وسيله تقرب به خدا و شفاعت نزد او قرار مى دهيم، و پيامبر(صلى الله عليه وآله)هم در مخالفت و مقاتله با آنها فرِ نمى گذاشت بين کسى که ملائکه را شفيع مى آورد بين کسى که مردى صالح مثل "لات"يا پيامبرى مانند عيسى (عليها السلام)يا غير آنها را شفيع مى آورد.
بنابراين شفاعت خواستن از پيامبر و مردى صالح مانند ديگر شفاعت خواستنها شرک است، و خداوند طلب شفاعت از غير خدا را غيرممنوع فرمود:"لله الشفاعة جميعاً" ،"من ذا الذى يشفع عنده الّا باذنه" و زمانى که شفاعت همه اش براى خدا باشد، طلب آن از غير خدا جايز نيست. "فلاتدعوا مع الله أحداً" .طلب شفاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)دعاست و دعا از غير خدا به نص قرآن و سنت ،عبادت آن غير است، پس زمانى که طلب شفاعت از غير دعا باشد و دعا عبادت غير باشد دعاى غير شرک مى شود،بنابراين جمع بين ثبوت شفاعت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)و نهى طلب آن از او به اين است که بگوييم: خدايا پيامبر را شفيع ما قرار بده و ما را از شفاعت او محروم نگردان، و در دنيا شفاعت و دعا،جز از خدا خواسته نمى شود،اين خلاصه ى چيزى است که از رساله اول هداية النسيّة فهميده مى شود.

جواب از شبهه کفر و شرک طالبين دعا و شفاعت
امّا جواب از شبهه وهابيه که طلب شفاعت غير را و عبادت غير را شرک و کفر دانستند:
اولا:بايد گفت به شهادت عقل و عرف و کتاب و سنت صرفاً طلب شفاعت و دعاء از کسى عبادت او محسوب نمى شود،و شرک اهل جاهليت که باعث مباح شدن جان و مال آنها گرديده صرفاً بخاطر اخذ آنها غير خدا را بعنوان شفيع نبود و در دو آيه ى مذکوره:"و الذين اتّخذوا من دونه أولياء مانعبدهم الّا ليقرّبونا" ،"و يعبدون من دون الله ما لايضرّهم و لاينفعهم و يقولون هؤلاء شفاؤنا" دلالتى يافت نمى شود که شفاعت طلبى موجب شرک و يا عبادت غير خداباشد،بلکه برعکس دو آيه دلالت دارند که عبادت غير خدا در دو آيه غير طلب شفاعت از آنهاست;زيرا در آيه اول عبادت را علت تقرب و نزديکى به خدا قرار داده که علت و معلول عقلا دو چيز جدا از هم هستند نه واحد، و در آيه دوم، جمله ى "هؤلاء شفعاؤنا" را بر جمله يعبدون عطف گرفت که باز به اقتضاى ادبيات عقل معطوف و معطوف عليه مغاير هم هستند نه عين هم. ثانياً: عبادت مشرکين در برابر بتها، به شفاعت خواستن از آنها نبود بلکه با سجده نمودن و تسبيح گفتن آنها بود و... و نيز آيه "والذين اتّخذوا من دون الله" صراحت دارد که عبادت آنها براى بتها همراه بود با اعراض و روى گردانى از خدا و مخالفت امر خدا، و آيه بعدى دلالت دارد آنها اشجار و احجار را از جمادات عبادت مى کردند بعد از آنها کمک مى خواستند در حالى که آنها نه قدرت اين کار را داشتند و نه خدا چنين شأنى به آن بتها داده بود.
ثالثاً: اگر آنها طلب شفاعت از رسول (صلى الله عليه وآله)را به:"يا رسول الله اشفع لى" (اى رسول خدا از من شفاعت کن) منع مى کنند و مى گويند:"اللهمّ شفّعه فىّ" (خدايا پيامبر را شفيع من قرار ده) يا"ارزقنى شفاعته" (شفاعتش را روزيم گردان)، پس آنها بايد بر اين منوال منع کنند اين درخواست دعا را که:"يا فلان بن فلان ادع لى" (اى فلانى برايم دعا کن); و بايد بگويند: خدايا دعاى فلان بن فلان را در حقم اجابت فرما; در حالى که آنها در مورد درخواست دعا از غير، چنين سخنى نمى گويند، بنابراين گفته آنها در مورد طلب و شفاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مانند لقمه غذا را از پس گردن چرخاندن و به دهان گذاشتن است.
از آنچه که در دلالت دو آيه مذکوره در بالا بيان شد معلوم مى شود فساد و بطلان قول ابن عبدالوهاب که گفته بود درخواست شفاعت از پيامبر و صالحين عيناً مانند گفته کفار است که گفتند:"ما نعبدهم إلّا ليقرّونا"و"هؤلاء شفعاؤنا"; زيرا کفار، عبادت بتها کردند تا شفاعت شوند، ولى مسلمين بدون عبادت صالحين از آنها بخاطر احراز شأن شفاعتشان از طرف خدا طلب شفاعت مى کنند.
بيان شد که صرفاً طلب شفاعت از بتها عبادت آنها محسوب نبود تا اينکه بگويند طلب شفاعت از انبياء و اولياء هم عبادت آنهاست. و از اين بيان ما نيز ثابت مى شود بطلان قول ابن عبدالوهاب که گفت: مشرکين مى گفتند ما درخواست نمى کنيم از بتها و توجه نمى کنيم بسوى آنها مگر براى قرب و نزديکى و طلب شفاعت، و گفته اش که برخى مشرکين، برخى مخلوقات را وسيله بين خود و خداى خود قرار مى دادند و مى گفتند ما اراده مى کنيم از اين کار قرب و نزديکى خدا و شفاعت بتها نزد او را، مسلمانان هم عيناً اين کار را با صالحين و قبور آنها مى کنند پس با آنها در شرک و کفر برابرند و جان و مال آنها حلال است، جواب ما در اينجا همان است که بيان شد به اينکه دلالت قرآن، مشرکين اول عبادت بتها مى کردند تا از عبادتشان به معلول که قرب خدا و شفاعت است، دست يابند نه اينکه طلب شفاعت و کمک جستن آنها عبادت محسوب شود. و نيز گفته ى ابن عبدالوهاب به اينکه مشرکين از ملائکه و عبادصالح مانند لات، طلب شفاعت مى کردند پس عبادت آنها مى کردند، باطل است; زيرا آنها ملائکه را دختران خدا مى دانستند و عبادت مى کردند و نيز سنگى رابصورت خيالى بنده صالح خدا درست مى کردند و در برابر آنها سجده و ديگر انواع بندگى و عبوديت بجا مى آوردند بعد از عبادت، از آنها طلب شفاعت مى کردند بعنوان نتيجه و ثمره ى عبادت خويش نه اينکه طلب شفاعت از آنها محسوب شود.
و اينکه ابن عبدالوهاب مى گويد: قصد نمودن مشرکين، ملائکه و صالحين و... را که از آنها طلب شفاعت کردند باعث حلال شدن جان و مال آنها شد فاسد و باطل است; زيرا آنچه سبب حليت جان و مال مشرکين شد همانا تکذيب نمودن آنها پيامبران را و انکار نمودنشان شرايع را و عبادت بتها را بجاى خدا بود، نه صرف طلب شفاعت، بلکه آنها بعد از موارد متعدد تجاوز از دستورات خداوند و اعراض از فرامين الهى و روى آوردن به بتها و عبادت آنها در مرحله بتها را به خيال خام خود وسيله شفاعت خود تلقى مى کردند و از آنها مى خواستند در برابر عبادت و بندگى که در مقابلشان بجاى آوردند، نزد خداى بزرگ از آنها شفاعت کنند، درست از راهى مى رفتند که خداى تعالى منع کرده بود، بخلاف مسلمين که تنها خداى تعالى را عبادت مى کنند و براى وسيله و طلب شفاعت نيز از راهى مى روند که خداوند تعيين فرموده و مورد رضايت اوست.
امّا دليل بر اين مدعاى ما که عبادت مشرکان در برابر بتها صرف طلب شفاعت از آنها نبود کلام خود وهابيون است، آنجا که امام الکبرى مى گويد: در تفسير آيه "قل من يرزکم من السماء والأرض..."، اگر شما بگويى چرا آن مشرکان بعد از اقرار به خالقيت و رزاقيت و در يک کلمه ربوبيت خداوند باز به اصنام و بتها روى آوردند در جواب مى گوييم: آنها عبادت اصنام و بتها را همان عبادت خدا و وسيله تقرب به خدا مى پنداشتند، ولى به دلايل مختلف، فرقه اى از آنها مى گفت: بخاطر عظمت و کبريايى خدا، ما را شايستگى عبادت بى واسطه او نيست پس اين بتها را مى پرستيم براى نزديک شدن بسيار به او، و گروهى مى گفتند: ملائکه در نزد خداوند از منزلتى بالا برخوردار هستند ما بتهايى را به هيئت آنها مى پرستيم تا وسيله تقرب ما به خدا شود، و دسته اى مى گفتند: ما بتها را قبله خويش قرار مى دهيم همانگونه که کعبه قبله يکتاپرستان است و فرقه اى ديگر مى گفتند: ما هر ملکى را صاحب شيطانى مى دانيم که به امر خدا موکل اوست اگر ما آن بت را عبادت کنيم آنچنان که حق عبادت است که ملک حوائج ما را به امر خدا برآورده مى کند و اگر عبادت در خور شأن انجام ندهيم شيطان به امر خدا ما را به نکبت و بدبختى دچار مى کند.
با اين بيان که از وهابيون گذشت آخر ما کداميک از مسلمين را مى توانيم بيابيم که در طلب شفاعت از انبياء و اولياء خدا چنين اعتقاداتى داشته باشند که وهابيون آنها را تشبيه مى کنند به مشرکين در عبادت اصنام و دخول در کفر و شرک

جواب از استدلال ابن عبدالوهاب به آيات براى اينکه شفاعت کردن از آن خداست
امّا اينکه ابن عبدالوهاب استدلال نمود براى عدم جواز طلب شفاعت از غيرخدا به آيه ى "لله الشفاعة جميعاً"و"فلاتدعوا مع الله أحداً"استدلالش باطل است، بخاطر اينکه معنى آيه اين نيست که خداوند تعالى به تنهايى شفاعت مى کند و غيراو حق شفاعت ندارند; زيرا براى همه ثابت است که خداوند نزد کسى شفاعت نمى کند، در حالى که انبياء و صالحين و ملائکه و... در نزد او شفاعت مى کنند، پس معناى آيه اين نيست که نمى شود از کسى که خدا او را شفيع قرار داده طلب شفاعت کرد، بلکه معنى متبادر در نزد عرف اين است که خداوند مالک شفاعت است، به هر کس که بخواهد مى بخشد و در قرآن و سنت مشخص شد که خدا به چه کسانى شفاعت را بخشيده و ما نيز از آنها طلب مى کنيم که بر همين مطلب دلالت دارد آيه:"من ذاالذى يشفع عنده إلّا بإذنه"و "و لايشفعون إلّا لمن ارتضى" به اينکه فقط اذن داده شدگان از طرف خدا (انبياء و صالحين و ملائکه و...)حق شفاعت دارند و تحقق و حتمّيت آن هم به اراده ى شفاعت کننده ها نيست، بلکه با رضايت خدا از شفاعت شونده شفاعت محقق و حتمى مى شود.
بخلاف برداشت وهابيون که طلب شفاعت از غيرخدا را ممنوع مى دانند آيه شريفه:"أم اتّخذوا من دون الله شفعاء قل أو لو کانوا لايملکون شيئاً ولايعقلون قل لله الشفاعة جميعاً" نمى خواهد طلب شفاعت از غيرخدا را منع کند بلکه مى خواهد بگويد آنهايى که شما شفيع قرار مى دهيد نه خود مالک شفاعتند و نه خدا به آنها بخشيد و نه قادر به آنند، امّا آيه منع نمى کند شفاعت کسانى را که خداى مالک همه چيز به آنها اين شأنيت را بخشيد و آنها مالک بالعرض و بالواسطه شفاعت شدند، از جانب خدايى که مالک بالذات آن است. در تأييد اين گفته ماست آنچه در تفسير آمد:"من دون الله)(از غيرخدا)يعنى بدون اذن خدا، و "قل لله الشفاعة جميعاً"(همه شفاعت از آنِ خداست) يعنى او مالک و صاحب اختيار شفاعت است لاغير، پس شفاعت تحقق نمى يابد مگر به دو شرط، يکى شفاعت شونده مورد رضايت حق باشد، دوم اينکه شفيع اجازه داشته باشد که هر دو شرط در مشرکين مفقود است بخلاف مسلمين ، بنا به آنچه که در قرآن و سنت آمد هم شفيع انبياء و صالحين و ملائکه و... در اينجا مأذون هستند و هم مؤمنين تائب مورد رضايت خدايند، اگر کسى بگويد از کجا که آنها تائب باشند مى گوييم تا انسان از اشتباه خود پشيمان نشود به دنبال شفيع و واسطه نمى گردد.
و در مورد آيه "ولله الشفاعة جميعاً" در تفسير دارد "لايشفع أحد إلّا بإذنه" (يعنى کسى بدون اجازه او حق شفاعت ندارد)
آنچه را که ابن عبدالوهاب و اتباع او از آيات در منع طلب شفاعت از غيرخدا به آنها استناد مى کنند چنين برداشتى از آيات مذکوره در هيچ تفسيرى از تفاسير مسلمين يافت نمى شود، بلکه اکثر تفاسير بر خلاف برداشت آنها از آيات برداشت نمودند، اين گفته آقايان وهابيون شبيه آن است که خداوند بفرمايد: از مردم هر چه که بر آن توانايى دارند طلب کنيد و بخواهيد که براى شما دعا کنند (که شفاعت هم از انواع دعا خارج نيست بلکه عين دعاست) ولى از پيامبرتان حق نداريد طلب کنيد که در امور دنيا و آخرتتان شفاعت کند و برايتان دعا کند اگر چه او از طرف من مستجاب الدعوه و مقبول الشفاعه است و اگر از او طلب کنيد دعا و شفاعت را، کافر و مشرک خواهيد بود. آيا سخنى درباره ى خداى عالم حکيم مى توان پذيرفت

جواب از سخن ابن عبدالوهاب به اينکه، طلب شفاعت از غيرخدا شفاعت منفى است
امّا سخن ابن عبدالوهاب که گفت: شفاعت بر دو قسم است ; شفاعت مثبت و شفاعت منفى، و اضافه کرد شفاعت منفى آن است که از غيرخدا طلب شود و استشهاد کرد به قول خداوند:"أنفقوا مّما رزقناکم من قبل أن يأتى يوم لا بيع فيه و لا خلّة و لا شفاعة..."، بعد گفت شفاعت مثبت شفاعتى است که از خداوند طلب مى شود.
در جواب بايد گفت اين استشهاد و دليل آوردن چيزى جز غيب گويى و تفسير به رأى قرآن نيست; زيرا ما در مقدمات بحث متذکر شديم که عمومات و مطلقات قرآن را بدون تفحص و جستجو از خاص و مقيد نمى توان مورد استفاده قرار داد و حتماً بايد عام را بر خاص و مطلق را بر مقيد حمل کرد و بين اين دو دسته از آيات جمع نمود، در اينجا هم کلمه "لاشفاعة" عام است و بايد حمل شود بر آيات خاص مانند:"و لايشفعون إلّا لمن ارتضى" و"من ذاالذى يشفع عنده إلّا بإذنه"، بنابراين قول خداوند که فرمود:"لاشفاعة" منصرف است به شفاعت کسى که خدا از او راضى نيست مانند منکر خداوند و مشرک به خدا، و يا منصرف است به شفيعى که مأذون از جانب خدا نيست و مانند آن، امّا بکار بردن آيه در مورد "نفى طلب شفاعت از غيرخدا" دليلى بر اين حمل وجود ندارد و عرف هم چنين برداشتى از آيه ندارد، علاوه بر اينکه از بيان آيه که فرمود انفاِ کنيد قبل از اينکه روزى برسد که شفاعتى در آن روز کارساز نيست فهميده مى شود که مراد روز قيامت است و با اين برداشت اصلا جايى براى حمل آيه بر شفاعت طلب شده از غيرخدا در دنيا باقى نمى ماند.
امّا سخن عبدالوهاب که احتجاج را به پيروان خود مى آموخت: همانا خداوند به پيامبر (صلى الله عليه وآله)شفاعت را عطا کرد ولى تو را از طلب نمودن شفاعت از پيامبر منع کرد به قولش که فرمود: "فلاتدعوا مع الله أحداً"، در جواب بايد گفت: علاوه بر اينکه اين دعا در آيه ربطى به بحث شفاعت ندارد، مع ذلک خلاصه معنى اين سخن عبدالوهاب اين مى شود که خداوند شما را اجازه داد که هر چيزى را که به بندگانش داده و بخشيده از آنها طلب کنى مگر شفاعت را و تنها از طلب شفاعت از غير خدا تو را باز داشته، اگر چه آن شخص نبى (صلى الله عليه وآله) باشد که خدا شفاعت را به او بخشيده، به توهّم اينکه اين طلب، عبادت شفيع محسوب مى شود، اين قول سخيفى است که دليلى برايش نيست.

جواب از ابن عبدالوهاب در تشبيه طلب شفاعت از انبياء و اولياء به عبادت صالحين
امّا گفته ابن عبدالوهاب: خداوند علاوه بر پيامبر (صلى الله عليه وآله)به ملائکه و اولياء هم شفاعت عنايت کرد، امّا اگر تو بگويى پس من آن را از آنها طلب مى کنم در اين صورت رجوع مى کنى به عبادت صالحينى که خداوند در کتابش (سوره زمر آيه 3 و سوره يونس آيه 18) ذکر فرمود.
بايد در جواب گفت: اين استدلال بى اساس است اصلا افتراء بر خدا و کتاب اوست، خداوند در کجاى کتابش فرمود طلب شفاعت از صالحين عبادت آنهاست، اين مطلب مذکور از کدام سوره و آيه و کدام تفسير بدست مى آيد، نهايت چيزى که ابن عبدالوهاب به آن مى تواند تمسک کند اين است که بگويد برخى اصنام و بتهاى مشرکين صورتهاى موهومى بودند از صالحين مانند "لات"، ولى قرآن صراحت دارد بر اينکه آنها قصد مى کردند نزديکى به خدا را و آنها را شفيع خود قرار مى دادند نزد خدا، پس طلب شفاعت صالحين عبادت آنها نبود، بلکه آنها از اين بتها صور و صالحين که معبودشان بود، طلب شفاعت مى کردند، و علت کفر و شرکشان هم آنچنان که تذکر داديم اعراض از دستورات خداوند و انکار رسولان و شرايع و عبادت بتها بود نه طلب شفاعت از آنها.
علاوه بر اينکه خداوند آن بتها را اذن شفاعت نداده بود، فرِ است بين اين اعمال مشرکين با اعمال مسلمانى که اعتقاد به ربوبيت خداوند دارند لاغير و در برابر او عبادت و خضوع عبادى مى کنند لاغير، و از انبياء و اوليايى طلب شفاعت مى کنند که مأذون از جانب خداوند هستند.
علاوه بر همه اينها آنچنان که در بحث دعا در فصل خودش مى آيد، ابن عبدالوهاب جايز مى داند طلب دعا و استغاثه را از غيرخدا در صورتى که مقدور و در حد توان آن غير باشد و اين عمل را حرام و شرک نمى داند ; با اين حساب چگونه طلب شفاعت را از نبى (صلى الله عليه وآله)ممنوع و شرک مى داند در حالى که خودش قائل است پيامبر (صلى الله عليه وآله)شفيع است و قادر بر آن ولو با اذن خداوند، پس بين اين گفته هايش تناقضى آشکار است، اصلا چه فرقى بين انواع طلبها از غيرخدا با طلب شفاعت از غيرخداست که خداوند آنها را جايز و اين يکى را ممنوع کرده باشد اگر چه آن شخص قدرت بر شفاعت هم داشته باشد. بنابراين چنين نسبتى به خدا جز نسبت دادن تحکم و زورگويى و انجام کار عبث و بيهوده به او نيست،که او وجودش منزه از هر نقص و کاستى است.

در جواب ابن تميمه در تشبيه طلب شفاعت از انبياء به عمل يهود و نصارى
امّا سخن ابن تميمهکه ابتداکننده به اعتقادات وهابيت است در بحث شفاعت به اينکه: شخص طلب کننده شفاعت از نبى (صلى الله عليه وآله)اگر چه مى گويد من از او درخواست مى کنم چون او از من به خدا نزديکتر است و او را شفيع و واسطه قرار مى دهم نزد خدا;آنچنان که در نزد سلطان شفيع مى آورند بوسيله نزديکان سلطان، مانند همان افعالى که يهود با احبار (دانشمندان) و نصارى با رهبان (عابدان زاهد صومعه نشين) خود مى کردند براى شفاعت، مشرکين و عبادت کنندگان بتها که مى گفتند ما عبادت نمى کنيم اين بتها را مگر براى تقرب جستن به خدا; امّا خداوند با آيات شفاعت فرِ گذاشت بين خود و خلقتش در طلب شفاعت.
بايد در جوابش گفت: بعد از اينکه خداوند شفاعت را بخاطر رأفت و مهربانى نسبت به گناهکاران از عبادش قرار داد تا بوسيله آن به رضا و عفو خدا دست يابند،و انجام شفاعت را به عهده محترمين نزد خودش از انبياء و اولياء خودش نهاد و به آنها اذن شفاعت داد- همانگونه که به سلطان متوسل مى شوند و نزد او شفيع مى آورند بوسيله خواهش، با اين فرِ که سلطان حاجت را برآورده مى سازد يا از روى ميل يا ترس يا حياء و يا... ولى خداوند حاجتهاى خلق را عندالشفاعه برآورده مى سازد بخاطر لطف و کرم و رحمت و مهربانى - ديگر اينکه شفيع در نزد خدا بدون اذن او شفاعت نمى کند و مالک همه امور (اذن در شفاعت و قبول يا رد شفاعت) خود اوست. اين اوست معنى "إنّ الشفاعة کلّها لله"، نه اينکه طلبش از غيرخدا جايز نيست.
و آنچه که خداوند خبر داد از اختيار نمودن يهود و نصارى احبار و رهبان را ارباب خويش بدون اختيار نمودن خداوند،اين بخاطر طلب شفاعت از آنها نبود، بلکه بخاطر اين بود که احبار و رهبان حلال و حرام خدا رابخاطر دل يهودى و نصارى برعکس مى کردند، لذا يهود و نصارى آنها را ارباب و معبود خويش اختيار مى کردند کما اينکه در آيه دارد که:"اتّخذوا إلهه هواه" و آنهايى که بتها را عبادت کردند و آنها را شفيع آوردند شفاعت خواستند از سنگ و چوب و درخت که نه مى شنيدند و نه نفع داشتند و نه ضرر و نه مأذون از جانب خدا بودند، که خداوند آنها را در آيه 43 سوره زمر مورد سرزنش قرار داد در حالى که مسلمين عبادت شفيعان خود نمى کنند، انبياء و اوليايى را به شفاعت مى خوانند که خداوند آنها را اذن داد و مالک شفاعت قرار داد. پس قياس بين اين دو دسته مع الفارِ است.

در جواب ابن تميمه در فرِق نهادن بين طلب شفاعت در نزد خدا و در نزد خلق خدا
امّا اينکه ابن تميمه در تفسير آيات "لله الشفاعة جميعاً"، "ما لکم من دونه من ولّى و لاشفيع"، "من ذاالذى يشفع عنده إلّا بإذنه" گفت: بنابراين فرِ است بين طلب شفاعت نزد خدا و طلب شفاعت نزد خلق خدا; در جواب بايد گفت: بله او مى خواهد با آيه "لله الشفاعة جميعاً" طلب شفاعت از غيرخدا را منع کند آنچنان که در نزد سلطان از غير سلطان از خواص او طلب شفاعت مى شود و او از روى ميل يا ترس يا حياء و... رفع حاجت مستشفع له مى کند، ولى حق اين است که در طلب شفاعت از غير نزد خدا، شفيع شفاعت نمى کند مگر به اذن خدا و از کسى شفاعت نمى کند مگر خدا را راضى باشد بنابراين
ن امور شفاعت همه تحت امر و اراده ى خداست و معنى "لله الشفاعة جميعاً" و "إنّ الشفاعة کلّها لله"همين است نه اينکه طلب شفاعت از غيرخدا ممنوع است.

احاديث وارد شده در جواز طلب شفاعت از انبياء و ديگران در دنيا
آنچه گذشت جواب شبهات علماء وهابى بود در بحث شفاعت امّا حال احاديثى که در طلب شفاعت از انبياء و اولياء در دنيا وارده شده است.
عبدالله بن عباس از پيامبر (صلى الله عليه وآله)نقل مى کند:"ما من رجل مسلم يموت فيقوم على جنازته أربعون رجلا لايشکرون بالله شيئاً إلّا شفعهم الله فيه"
عايشه از پيامبر (صلى الله عليه وآله)نقل مى کند:"ما من ميّت يموت يصلّى عليه أمّة من الناس يبلغون مائة کلّهم يشفعون له إلّا شفعوا فيه
اين دو روايت دلالت دارند بر جواز شفاعت هر يک از مؤمنين براى ديگرى، و شفاعت در دنيا اختصاص به انبياء و اولياء هم ندارد بلکه در شأن همه مؤمنين است، بنابراين آيا اگر شخصى وصيّت کند چهل يا صد نفر از برادران مسلمانش را که بعد از مرگ او بر او نماز بخوانند و شفاعتش کنند و بر جنازه اش حاضر شوند، آيا چنين کارى شرک و گناه به حساب مى آيد بنا بر آيه شريفه:"فلاتدعوا مع الله أحداً"، آنچنان که طلب کننده ى شفاعت از پيامبر (صلى الله عليه وآله)را چنين تهمت و بهتانى مى بندند.
انس مى گويد: از نبى اکرم (صلى الله عليه وآله)سؤال کردم و درخواست نمودم به اينکه:"سألت النبىّ (صلى الله عليه وآله)أن يشفع لى يوم القيامة فقال: أنا فاعل، قلت: فأين أطلبک، قال: أوّلا على الصراط، قلت: فإن لم ألقک، قال: عند الميزان، قلت: فإن لم ألقک، قال: عند الحوض، فإنّى را أخطى هذا الموضع"
انس در اين حديث شفاعت را از نبى (صلى الله عليه وآله)طلب کرد در دار دنيا و آن را از خدا طلب نکرد، (آنچنان که وهابيون مى گويند) و پيامبر (صلى الله عليه وآله)هم اين عمل انس را تقرير و تأييد کرد; آيا با اين عمل انس گناهکار و مشرک است آيا پيامبر (صلى الله عليه وآله)او را در گناه و شرک تقرير و تأييد کرد آيا پيامبر سخن خدا را "لله الشفاعة جميعاً" و "لاتدعوا مع الله أحداً " را نشنيده بود و به آن آگاهى نداشت تا انس را از طلب شفاعت غيرخدا در دنيا منع کند، يا اينکه اين آيات را علم داشت و متوجه سخن انس نشد، که حالا وهابيون بر آن آگاهى يافتند و مردم را از آن منع مى کنند بخاطر عدم دخول در کفر و شرک و گناه
ابن اسحاِ در کتاب المبدأ مى گويد: "حميرى" قبل از تولد نبى (صلى الله عليه وآله)به او ايمان آورد و نامه اى خطاب به رسول (صلى الله عليه وآله)نوشت که بعد از رسالت به آن حضرت رسيد به اين بيان: "إن لم أدرکک فاشفع لى يوم القيامة و لاتنسنى و إن النبىّ (صلى الله عليه وآله)قال مرحباً بتبع الأخ الصالح ثلاث مرّات"
اگر اين عمل شرک و کفر بود بر پيامبر لازم بود که انکار و رد کند اين عمل حميرى را نه اينکه سه بار به او مرحبا و آفرين بگويد و اضافه نمايد صالح و نيکوکار.
اينها بخشى از احاديثى است که در دار دنيا از نبى (صلى الله عليه وآله)طلب شفاعت شده، اگر کسى بگويد اينها کفايت نمى کند; زيرا وهابى که رد طلب شفاعت از نبى و اولياء در دنيا مى کند بعد از موت نبى و ولى مراد است; در جواب مى گوييم دليلى که وهابيون براى ادعاى خويش ارائه مى کنند عبارت است از "لله الشفاعة جميعاً" و "فلاتدعوا مع الله أحداً" که اين دو آيه استدلال شده، اگر دلالت بر مدعا داشته باشند فرقى بين طلب شفاعت قبل از موت و بعد از موت نگذاشتند و مطلق ذکر شدند، علاوه بر اينکه احاديث طلب شفاعت شده از آن حضرت بعد از رحلت نيز کشف الإزار عن وجهه ثمّ قال بأبى أنت و أمى طبت حياً و طبت ميتاً... بأبى أنت و أمى اذکرنا عند ربّک و اجعلنا من همّک ثمّ أکب عليه فقبل وجهه"
و در حديث صحيح آمده:"لمّا توفّى (صلى الله عليه وآله)أقبل أبوبکر (رض) فکشف عن وجهه ثمّ أکب عليه فقبّله و قال بأبى أنت و أمى طبت حياً و ميتاً اذکرنا يا محمّد عند و لنکن من بالک"
اين نمونه ها از جمله طلب شفاعت از پيامبر (صلى الله عليه وآله)است در دنيا بعد از وفات آن حضرت، حال اينکه گفته مى شود چنين چيزى از صحابه و سيره ى گذشتگان صالح نديديم ديگر از على (عليها السلام)و ابوبکر(رض) نزديکتر به پيامبر(صلى الله عليه وآله)مگر صحابه اى مى توان سراغ گرفت.

منبع:درگاه پاسخگويي به مسايل ديني